مجری:نظام فکری و فلسفی مبتنی بر یک اصل بدیهی است که همه بزرگان بر آن اتفاق نظر دارند منتها در اینکه چه اصل بدیهی را مبنی قرار دهد برای نظام فکریشان با هم تفاوت دارند مثلا" جناب ملاصدرا مفهوم وجود را بعنوان یک اصل بدیهی مبنای نظام فکری و فلسفی اش قرار داده و شیخ سهروردی نور را و دکارت می اندیشم،پس هستم را و جناب مولوی عشق را

                    دور گردون را ز موج عشق دان        گر نبودی عشق بفسردی جهان

 

سؤال این است که ملاک ما برای بدیهی بودن چیست؟مخصوصا" در رابطه با وجود آیا وجود به خاطر اینکه مفهومش از هر چیز روشن تر است بدیهی است یا فرض کنیم که چون فهم بشر از ادراک وجود عاجز است بدیهی است یا فرض کنیم که رازی در این مسئله نهفته است که در سایه کمال عقل و عشق در انسان این راز کشف می شود؟

دکتر دینانی:یکی از بنیادی ترین مسائل را شما مطرح کردید و البته در فرمایشات شما دو سوال مستتر است یکی اینکه در نحله های فلسفی هر فیلسوفی نظام فلسفی اش بر یک اصلی استوار است که حالا شما آن اصل را بدیهی فرمودید که به یک معنی درست است و سؤال دیگر اینکه بدیهی یعنی چه؟ اینکه هر نظام فلسفی مبتنی بر یک اصل است شکی نیست چون اگر نظام فلسفی زیربنا و اصلی نداشته باشد پس سرپا نخواهد ماند.اما اینکه فرمودید صدرالمتالهین مفهوم وجود را بدیهی دانسته البته که وجود بدیهی است اما زیربنای نظام فلسفی صدرالمتألهین مفهوم وجود نیست بلکه خود وجود است حالا جای بحث دارد که چگونه وجود زیربنای یک نظام فلسفی قرار می گیرد البته وجود هم خودش بدیهی است و هم مفهومش و در اینجا می رسیم به اینکه بدیهی چیست؟ و بداهت خود وجود یعنی چی؟ اولا" در پاسخ به سوال شما که بداهت یعنی چه ؟بدیهی چیزی است که اولا" بسیط است و از چیز دیگری ساخته نشده و خودش اصل است،روشن در ذهن است و فهمش نیازمند فهم چیز دیگری نیست مثلا" برای اینکه بتوانیم مفهوم بدیهی را با مثال نشان دهیم شما می گویید کل از جزء بزرگتر است این یک مفهوم بدیهی است یعنی برای فهم این مطلب نیازمند فهم چیز دیگری نیستیم فقط کافی است از کل و جزء تصوری داشته باشیم آنوقت فی البداهه این جمله را تصور می کنیم پس بداهت مفهوم یعنی اینکه برای فهمیدن آن نیاز به فهمیدن چیز دیگری نباشد و چیز دیگری در فهمیدن آن وساطت نکند حالا در یک گزاره بود اما در تصورات و تصدیقات هم همینطور است،ادراک ها تشکیل شده از تصورات و تصدیقات و این خودش مسئله مهمی است چون امروز در دنیا روی تصور قدری حرف دارند و می گویند همه چیز تصدیق است و دنیای امروز و منطق دانهای جدید می گویند حتی تصورات هم تصدیق است و خوب این درست به نظر می رسد.هر تصوری را وقتی من تصور می کنم چون می دانم که من تصور می کنم این تصدیق می شود ولی این به همین معنی می شود که هر تصدیقی را می شود تصور کرد هر تصوری به یک معنی می توان تصور کرد حالا بحث اینکه ادراک چگونه به تصور و تصدیق تقسیم می شود؟ تصور یعنی آنجایی می شود که شما حکم ندارید و تصدیق آنجایی است که تصور و حکم داری.در جمله کل از جزء بزرگتر است،(است) یک رابطه است و حکم شماست برای اینکه حکم شماست برای اینکه بدانید کل بزرگتر از جزء می باشد.در تصور حکم نیست و فقط تصور ساده است و یک تصویر است و ما هم تصور بدیهی داریم و هم تصور نظری.نظری در مقابل بدیهی آن است که باید با تأمل دریابیم،هم تصدیق بدیهی داریم و هم تصدیق نظری.تصدیق بدیهی آن است که تأمل نمی خواهد و واسطه لازم ندارد اما تصدیق نظری نیازمند تأمل است مثل عالم حادث است.

 

خوب عالم حادث است یک تصدیق است و بدیهی نیست باید روی آن تأمل کنیم که چرا حادث است برای اینکه عالم متغیر است و حالا چون متغیراست و هر متغیری پدید می آید حادث است این واسطه می خورد پس ادراکات ما در مرحله اول به دو قسم تصور وتصدیق قابل تقسیم است و این تقسیم هم مهم و عقلی است باید بدانیم که تصورات ما چه بخشی را تشکیل می دهند و تصدیقات ما چه بخشی را و از جمله آثار مهمی که بر این تقسیم بندی وارد شده و بسیار مهم است و کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که در تصورات شما صدق و کذب ندارید تمام صدق و کذب و خطا و صواب در تصدیقات است و اینها را در تصورات نداریم فرض کنید سیمرغ را الان تصور می کنیم جدای از وجود داشتن یا مثلا" یک انسان پری صفت را فقط تصور می کنیم،این فقط تصور است و صدق و کذب و....ندارد چون در تصور حکم نداریم و نتیجه می گیریم که تمام این مسائل درست و نادرست،صدق و کذب و خطا و صواب ناشی از حکم آدمی است یعنی آنجا که انسان حکم می کند این موارد مطرح می شود ولی جائی که حکم نباشد هیچ مسئولیتی برای صدق و کذب نیست.

مجری:شما فرمودید که باید یک تصوری از کل یا جزء داشته باشیم و بعد بگوئیم کل از جزء بزرگتر است خود این آیا از بداهت است و تعریف بداهت نمی خواهد؟

 

 

دکتر دینانی:کسی که از کل و جزء تصوری ندارد هرگز حکم نخواهد کرد که کل از جزء بزرگتر است.اولا" حکم نمی کند و اگر حکم کند هم حکم بیهوده ای است تنها در صرف تصور حکم نیست بداهت تصور هم بداهت تصوری است و بداهت تصدیق هم بداهت تصدیقی است و این دوتا عالم است و این در عین سادگی خیلی مهم است اصلا" عالم تصور و عالم تصدیق دقیقا" دو تا عالم است و دو تا جهان است.در جهان تصورات حکم وجود ندارد و جهان تصدیقات قائم به حکم است و حکم فعل نفس آدمی است بنابراین دو جهان است و احکام این جهان در جهان دیگری صادق نیست ضمن اینکه نهایت ارتباط  و وصل بودن را با هم دارند حال برمی گردیم به سؤال اول شما که وقتی صدرالمتألهین از مبنای وجود سخن می گوید و موضوع فلسفه از نظر او هستی و وجود است او هم مفهوم وجود را بدیهی می داند به همین معنی که عرض کردم تصور وجود تصور بدیهی است یعنی هر کسی از هستی،حداقل از هستی خودش یک تصوری دارد صرفنظر ار اینکه حکم کند هستی چیست؟

 

 این بدیهی است که هر کسی بدون اینکه نیاز به تصور دیگری داشته باشد از هستی تصوری دارد یعنی تصور هستی قبل از هر تصوری است،جمله ای از خواجه نصیرالدین طوسی است که می گوید:هستی بدیهی تر و شناخته شده تر از هر تصور و متصور است.هیچ تصوری نمی تواند تقدم داشته باشد بر تصور هستی و تصور هستی قبل از هر متصوری هم هست بنابراین صدرالمتألهین از مفهوم وجود بحث نمی کند بلکه در مورد اصل هستی بحث می کند.حالا پرسش اصلی این است که اصل هستی چیست؟آیا اصل هستی را می شود در تصور آورد؟آیا هستی در ذهن من می گنجد آنچنان که هست؟هرکسی که انسان است از هستی تصوری دارد و بدیهی است اما آیا این تصور من یک قالب یا لباسی است که درست به اندام هستی سازگار و منطبق است؟ تصوری که من از هستی دارم بسیار کوتاهتر از قامت بلند غیرمتناهی بهتر است من قبایی نمی توانم بدوزم و به تصور آورم که بر قامت هستی راست آید قامت هستی آنقدر رفیع است که هرگز در ذهن جای نمی گیرد ضمن اینکه تصور من از هستی بدیهی است و اجتناب ناپذیر و هم این تصور به قامت بلند و رفیع هستی سازگار نیست اینجا یک تنبه است و مقام بیدار شدن از خواب است که راه ما به هستی چگونه است.

چه چیزی را می بیند،خودش را می بیند،وحدت خود را می بیند چگونه خود را می بیند یعنی تصوری از خود دارد و حق تعالی خود را به تصور می آورد در این صورت که دوئیت حاصل می شود.تصور شیء،تصور شیء است و با خود شیء فرق می کند حق تعالی خودش را می بیند یعنی خودش حضور است برای خودش و این اساس حضور است حالا بحث این است که درک حضور چگونه است؟درک حضور با حصول میسر نیست و اصلا" نمی توانیم حضور را در حصول بگنجانیم. در شهدالله انه لا الله الا هو شاهد خود حق است.خودش می بیند خود را،حال دیدن یعنی چه؟شاهد و مشهود دو چیز است من شاهدم و این میز مشهود است پس من شاهد این میز هستم حالا شاهدی که خود را می بیند چکونه است؟ما اینجا سه نکته داریم هم شاهد اوست هم مشهود اوست و هم دیدن اوست. بیننده،دیدن و دیده شده که همان شاهد،مشهودو شهود است که در اینجا حق تعالی هر 3 تا اعتبار خودش است که نمی شود از هم جدایشان کرد چون تا جدا شوند کفراست تکثر در ذات حق تبارک و تعالی نیست. دیدن،بیننده و دیده شدن یک چیز است همانطور هم شاهد،مشهود و شهود یک چیز است و این مقام حضور است حالا اینکه در مورد حق هست ولی مسئله عظیم تر آن است که انسان ظل حق است چون انسان هم بیننده است هم دیده می شود و هم دیدن دارد که انسان خود را می یابد یا می بیند؟ من دستم هستم یا دست از من است؟ من دستم را که می بینم خودم را که ندیده ام که دستم را دیده ام،پایم و صورتم را حتی در آینه هم که ببینم که خودم را ندیده ام بلکه پای خودم را دیده ام بطور مستقیم و بدون آئینه هم صورتم یا چشمم را نمی توانم ببینم.آیا صورت من خود من است؟چشم من،چشم من است.گوش من،گوش من است،تن من،تن من است و حتی اینگونه  به شما بگویم که روح من،روح من است یعنی من منم که روح مال من است آن منی که روح از آن من است،بدن،چشم،گوش،علم و فهم از آن من است؟آن من کیست؟آن من با حضور درک نمی شود مولانا می گوید:

    زین دوهزاران من و ما        ای عجبا من چه منم        عربده را گوش به      دست منه بر دهنم

یعنی من،هرلحظه یک منم و یک تعین  و یک حالت دارم که قابل شکستن است من در این لحظه که در یک حالی هستم می توانم آن را بشکنم و به حالی دیگر درآیم این شدنی است ولی آن من اصلی که حضور است و همه این من ها تعینات آن هستند هرگز شکسته نمی شود آن مقام حضور است و وقتی انسان به مقام حضور رسید معنی شهدالله انه لا اله الاهو را بهتر درک می کند که آن هم مقام حضور است.

مجری:چرا این آیه شهدالله اگر به معنی دیدن باشد از ناظر و نظر و منظر استفاده نشده یا اگر به معنی دریافت است چرا از وجد و واجد استفاده نشده؟ این به معنی چشیدن نیست؟

دکتر دینانی:چون چیزی که در شهود هست در نظر نیست همه نظر که یک واژه عجیبی است در عربی هم به معنی دیدن ظاهری است و هم تأمل فکری است.

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری( ناظر= نگاه ظاهری،صاحب نظرانند=نگاه عمیق و با تأمل) نگاه ظاهری و نگاه باطنی و عمیق هر دو ناظر هستند پس نظر به هر دو معنی می آید اما شهود آن شهودی است که خالص دیدن است و نیاز به تأمل نیست اساس علم حضوری شهدالله است.علم حصولی من در پرتو حضور من است اگر خود انسان برای خودش حضور نداشت عالم به غیر نمی شد و حضور برای خودش در پرتو حق است و دقیقا" معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه همین است.بک عرفتک نتیجه اش انت دللتنی است یعنی ترا به تو می شناسم نه به خود و خودم را هم به تو می شناسم

مجری:از رسول خدا می پرسند خدا را به چه می شناسی می گویند همه چیز را با خدا شناختم چرا؟

اولو العلم فراگیر است.هر علمی علم است.تمام علوم تاریخی و حصولی و..... دانش هستند اما اساس علم از حضور است پس باید ببینیم تبعه علم حق ملائک و فرشتگان و اولی العلم هستند یعنی از همان حضور می آیند و این الف و لام را استغراق می گیریم آن وقت همه علوم را شامل می شود می گوید اگر از حضور آمدی به حصول هم بیا اما اگر در حصول متوقف ماندی به حضور راه نمی یابی اگر حصول را حجاب نکنیم برای خودمان به حضور راه داریم.

مجری: نکته دیگری که از این آیه می شود استنباط کرد اینکه وجود خدا مبنای شناختش می شود پس اینجا کارکرد عقل و عشق چه می شود؟

دینانی:علم ملائک و حتی اولی العلم همه در پرتو علم انسان است یعنی اینها با همه مقامی که دارند نزدیکتر از انسان به حق نیستند جبرئیل جلوه ای از پیغمبر است،جبرئیل که علم به پیامبر نمی آموزد بعضی می گویند شدید القوا جبرئیل است در حالیکه شدید القوا حق تبارک و تعالی است. در لی مع الله هیچ چیز نمی گنجد چون اختصاص به انسان کامل حضرت ختمی مرتبت دارد در آن آستانه جبرئیل باید سر فرود آورد جبرئیل شأنی از شؤن پیغمبر است.

مجری:در این آیه قسط را مفسرین نگاه مختلف کرده اند معمولا" قسط را معادل عدالت می گیریم صاحب بیان السعادة می گوید هر کسی به توازن عقل و عشق رسیده معمار وجودش عقل او شده است. ایشان را سر دسته گروهی که به عشق افراطی روی دارند می دانیم،می خواهیم نظر شما را در مورد قائما" بالقسط بدانیم شهد الله انه لا اله الا هو....... قائما" بالقسط .وقتی که از علم شروع کردیم و از حضور به حصول رسیدیم اگر علم علمی باشد که به حضور منتهی شود قسط هم در آن هست،قسط همان عدل است که فرمودید،عدل همان توازن است خاصیت علم و آگاهی همان توازن است و اصلا" توازن هستی تا برسد به انسان چون انسان هم جلوه ای از هستی است البته این توازن در خود هستی و در تعینات هستی و در عالم ملکوت توازن است و هر چیزی سر جای خودش است و نقطه ای خطا ندارد و عالم ملک هم عالم توازن است مگر ما بخواهیم شیطنت کرده و آن را به هم بزنیم که این شیطنتها گاهی در انسان دیده می شود چون به همان اندازه که مظهر رحمان است جهات ابلیسی هم دارد،این قائم بالقسط از حضور شروع می شود و خود حضور توازن است.در حضور خطا نیست ولی در حصول خطا هست.در علم حصولی ممکن است من چیزی را به خطا فهمیده و در تصورات و تصدیقاتم دچار اشتباه شده و حکم اشتباه کنم که اینها غالبا" صورت می گیرد ولی در عالم حضور خطا نیست و چون علم را از حضور شروع کردیم قائم بالقسط معنی می گیرد اگر جنبه ابلیسی نداشتیم و مجبور بودیم بر آنچه که هستیم این کمالی نبود در این تعارض اگر توازن حفظ شود که اینجا نقش و اراده درست انسان صورت می گیرد و در این نهایت مقام لی مع الله است اگر توازن تا آخر حفظ شود می رسد به مقام شهدالله انه لا اله الا هو.علامه طباطبایی می فرماید اساس آفرینش عدالت است و این عدالت تجلی اش در انسان بیش از هر چیز دیگر است انسان فهرست عالم هستی است.

مجری:مولوی می گوید اگر این توازن برقرار باشد نسبت ما به خدا مثل طفل است با مادرآنوقت انسان دلیلی نمی خواهد بلکه مثل طفلی به دنبال مادر دائما" به دنبال حق است مثل ظل است به دنبال ذی ظل.انسان کامل همان انسانی است که عدالت در او مستقر شده است؟

دکتر دینانی:بله دقیقا"درست است.توازن مطلق و عدالت مطلق.

مجری:پس از اینجا می توانیم بگوئیم که ماموریت انسان کامل است که عدالت را گسترش می دهد؟

دکتر دینانی:بله دقیقا".توازن کامل در انسان کامل پیدا می شود و توازن کامل نتیجه آگاهی کامل است.

مجری:پس از این جهت است که انبیاء و اولیاء در خود احساس می کردند که باید عدالت را مستقر کنند؟

دکتر دینانی:این تصریح شده در قران.انسان کامل میزان است چون توازن و آگاهی کامل در آن رعایت شده.انبیاء میزان هستند و همه چیز با آنها سنجیده می شود.

مجری:شما در دفتر عقل و آیت عشق مطلب زیبایی فرموده اید که کارکرد عقل و عشق چیست در وجود وقتی خود خداوند مبنای بدیهی است.شما زیبا فرموده اید که انسان هر چه به خدا نزدیکتر می شود جاذبه اش بیشتر می شود یعنی نیازش به خدا بیشتر می شود لذا عقل معماری است که به این مصالح نیاز دارد و نه تنها عقل و عشق با هم تضادی ندارند بلکه پیوسته در تعامل هستند بنابراین هر دو مراتبی از یک حقیقت هستند.این نکته را بیشتر توضیح دهید؟

دکتر دینانی:امیدواریم افراد توجه کنند که به این جنگ ابتدائی که بین عقل و عشق تصور می شود اینگونه نیست این دو بیشتر از اینکه در تعارض باشند در تعامل هستند عشق عقل را کمک می کند و از رخوت نجات می دهد.عقل وقتی به عشق می آید بیدار شده و مستانه حرکت می کند و عشق هم وقتی با عقل و آگاهی همراه می شود چشمش بیناتر می شود و راه را بهتر تشخیص می دهد.اصلا" هر دو یکی هستند در جوهر.

مجری:فرمودید این نزاعهایی که به نام عشق و عقل مطرح می شود واقعی نیست؟آیا بیشتر تندروی بعضی فلاسفه است؟

دکتر دینانی:بله در یک مرحله ای که فیلسوف متوقف مانده تعارض می بیند و همه این اشکالات  به خاطر توقف کردن است.عاشق هم ممکن است در یک معشوق ظاهری متوقف بماند توقف در راه سلوک خطرناک است مولوی می گوید:

                    آنچه حق است اقرب از حبل الورید             تو فکندی تیر فکرت را بعید

                  ای کمان و تیر را بر ساخته                      صید را نزدیک و تو دور انداخته

 

 

یعنی میزان نداشته صیدش نزدیک بوده ولی تیر را صدمتر دورتر انداخته.

مجری:جاهدوا فینا بگفت آن شهریار            جاهدوا انا نگفت ای بیقرار

والذین جاهدوا فینا انِِی.این فینا و انی را هم قدری توضیح دهید؟

 

 

دکتر دینانی:انی یعنی دارد دور می شود و فینا یعنی نزدیک می شود و اینجاست که بارز آگاهی  لازم می شود و نقش عقل اینجا ظاهر می شود که عقل آگاهی دهنده است اگر فینا باشد هدایت به دنبال دارد اگر انی باشد یعنی دور شدن،خدا خیلی به ما نزدیک است و ما باید این نزدیک بودن را درک کنیم نه اینکه بخواهیم تحصیل کنیم ما نزدیکتر هستیم و باید آگاهی به این نزدیکی پیدا کنیم حافظ هم می گوید:

                  جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی             غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

ونحن اقرب الیکم من حبل الورید،دوست نزدیکتر از من به من است.اینکه من دور می دانم باید رفع شود و باید موانع را رفع کنم.ما از او دوریم چون ناآگاهیم.

                  کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا         کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا

                با صد هزار جلوه برون آمدی              که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

 

 

همه این حرفها نشاندن غبار راه است که غبار و تیرگی ایجاد کرده است.

مجری:گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد پس آیا این درست است که انسان خدا را از دیگران می پرسد؟

دکتر دینانی:به علت این از دیگران می پرسد که غبار دارد اگر غبار را بزداید که دیگر نیازی نیست به دنبالش برود و بپرسد.

مجری:از فرمایشات جنابعالی نتیجه می شود که این الف و لام در اولی العلم استغراق است و منحصر نمی شود به اولیاء الهی.از این می شود نتیجه گرفت که مهمان آئینه فطرت است که در وجود هر انسانی تعبیه شده است؟

دکتر دینانی:بله،البته باید از حضور به حصول بیاید تا استغراق شود ولی اگر رابطه حضوری قطع شود دیگر الهی نیست و الف و لام را شامل نمی شود و وقتی از حضور به حصول آمد همه را شامل می شود اگر آگاهی داشت ومی توانست به جای اینکه برود از غیر بپرسد غبارها را می زدائید نیازمند این سؤالها نبود. به قول عطار آهنگ خداخواهی در وجود انسان قویتر از آهنگ مرغی است در سحر و از هر صدائی رساتر است ولی گوش از غبار کر شده است.

 

 

غیر من در پس پرده سخن سازی هست                 راز دل نتوان داشت که غمازی هست

بلبلان گل ز شبستان به گلستان آرید                      که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست

تو مپندار که این قصه ز خود می گویم                        گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست