عقل و عشق
راه فاصله دور یا نزدیکی است که میان انسان و خواسته های او کشیده شده است . سختی یا آسانی ، در پیمودن این راه با میزان بزرگی یا کوچکی «هدف» و «مقصد» سنجیده می شود . اما این میزان ، به عکس میزان های دیگر است .زیرا هر اندازه مقصد بزرگتر باشد ،سختی پیمودن راه را کوچکتر می نمایاند،چنانکه کوچک بودن مقصد می تواند آن سختی را دوچندان کند.
هر چه در این باب گفته شود ، این مسأله مسلم است که راه به حسب ذات وگوهر خود ،جز نوعی فاصله میان انسان و خواسته های او چیز دیگری نیست . در این واقعیّت نیز نمی توان تردید داشت که هر جا فاصله وجود داشته باشد ، دو طرف آن محدود شناخته می شوند. فاصله و محدودیّت ،دو فرزندی را می ماند که از یک سینه شیر می نوشند.
آغاز از آن جهت که آغاز است ،انجام نیست . چنانکه انجام نیز از آن جهت که انجام است آغاز به شمار نمی آید . آغاز نبودن انجام وانجام نبودن آغاز ، همان فاصله ای است که «راه » میان آغاز و انجام را تشکیل می دهد. با پیموده شدن این راه ، فاصله از میان برداشته می شود و در آن هنگام آغاز به انجام می پیونددو دوگانگی رخت بر می بندد. اما هنوز می توان از «آغاز » و «انجام » به گونه ای دیگر سخن گفت . در این نوع سخن گفتن ، شکل الفاظ و حروف دگرگون نمی شود ، اما چگونگی به هم پیوستگی آنها ، تفاوت پیدا می کند و در این به هم پیوستگی است که محتوا ، بیش از آنچه به شمارش شمارش گران در آید ، گسترش پیدا می کند.
نمونه این گسترش شگفت انگیز ، در این جمله معجزه آسا و بسیار کوتاه قرآن کریم قابل مشاهده است « هوالأول والآخر» در اینجا آغاز همان انجام است و «انجام » نیز به هیچ وجه از آغاز جدا نیست . با این همه آغاز ، آغاز است و انجام نیز انجام خواهد بود . در این سخن تناقض نیست ، ولی چگونه می توانیم در متناقض نما بودن آن تردید داشته باشیم؟
برای رفع این ابهام ، باید به تفاوت های بنیادی میان «بود» و «نمود» آگاهی پیدا کرد و آنها را از یکدیگر باز شناخت . بازشناختن «بود » از «نمود» بدون نوعی گذر کردن از جهان حصول به عالم حضور ، امکان پذیر نیست .
دانایان جهان ، علم وآگاهی را به صورت های حاصله از امور تعریف کرده اند ، ولی حصول بدون حضور ،آگاهی نیستو با آنچه « نقش بر دیوار خوانده می شود» تفاوت چندانی ندارد .
پیمودن راهی که میان جهان حصول و عالم حضور ترسیم شده ، تنها هنگامی میسّر می گردد که انسان بتواند از خود فاصله بگیرد . آنجا که شخص از خود فاصله می گیرد ، تفاوت میان «خود حقیقی » و «خود مجازی » نیز آشکار می شود . کسانی که در پیمدن ایت راه ناتوان بوده ، خود حقیقی را از خود مجازی باز نمی شناسند ، در تشخیص نشیب وفراز کلمات و تفاوت میان ظاهر وباطن الفاظ نیز با مشکل روبرو خواهند شد .
یکی از بزرگان اندیشه در جمله ای کوتاه گفته است :
« اگر من به فکر خود نباشم ، چه کسی به فکر من خواهد بود ؟ و اگر تناه به فکر خود باشم چه ارزشی خواهم داشت ؟ و اگر اکنون به فکر نباشم ، آن وقت چه وقتی است ؟»
سخن این اندیشمند از چند جهت قابل تفسیر وبررسی است . «من » وقتی با ضمیر «من» از خود سخن می گویم ، مرجع ضمیر «من» مشهد حضور «من» است و در مشهد حضور من ، هیچ کس جز «من» حضور ندارد . در این خلوتگه که می توان آن را« سرّ سویدا »نامید، هر چیز دیگری که جز من است «غیر» شناخته می شود.
پرسش بنیادی و عمده ای که در اینجا مطرح می شود ، این است که «من» چگونه می توانم به آنچه که جز «من» است ، راه پیدا کنم و اگر در خلوتگاه خود که «سرّ سویدا » خوانده می شود ، پیوسته محصور بمانم ، چه چیزی برای گفتن خواهم داشت ؟
صرف نظر از اینکه چگونه می توان از دایره مرجع ضمیر «من» به بیرون از آن قدم گذاشت و مرز میان «من» و «جز من» را ازمیان برداشت ، در این مسأله تردید نیست که مادام که انسان نتواند نسبت به حوزه حریم هستی خود آگاهی پیدا کند ، از هویّت انسانی برخوردار نخواهد بود . مرجع ضمیر «من » که حریم شخصی شناخته می شود ، خلوتگاهی ویژه است که بیگانه نمی تواند در آن قدم بگذارد . واین همان چیزی است که «تنهایی انسان » را نشان می دهد . این تنهایی ، به گونه ای است که با قرار گرفتن در میان جمع جبران نمی شود . این تنهایی ، حقیقت هویّت شخصی را تشکیل می دهد و کسی که از این خلوت بی خبر است ، از درک معنی زندگی انسانی ناتوان خواهد بود .
خلاصه کلام این است که : معنی تنهایی در ارتباط با مسأله بنیادی «من» و «جزمن» شکل می گیرد و مادام که این مسأله مطرح نگردد ، از آگاهی نمی توان سخن به میان آورد و البته در جایی که آگاهی نیست زندگی انسان نیز تحقق نمی پذیرد.
مسئله تنهایی انسان از روزگار باستان در آثار برخی از فلاسفه به گونه های مختلف مطرح بوده است ، ولی در روزگار ما بیش از آنکه از تنهایی انسان سخن گفته شود ، چند تکّه شده و پاره پاره بودن هویّت او مورد بررسی قرار می گیرد . البته وقتی تنهایی انسان مورد غفلت واقع شود ، یگانگی او نیز فراموش می شودو از پیامدهای این فراموشی ، یکی این است که تکّه تکّه و پاره پاره می گردد.
برخی از نویسندگان در این روزگار به «تنهایی» انسان توجه کرده و در کلمات شعر – فلسفه ، یا أشعاری که به سبک واسلوبی تازه و نو سروده وپدید آورده ، آن را مطرح کرده اند . یکی از آنها از زبان غروب ساحل که دورترین جشم انداز و پایانی ترین افق دید انسان است ،سخن خود را آغاز می کند و می گوید:
ذات انسان تنهایی است . نصیب ههر فرد از زندگی ، بهره ای است که از تنهایی برده است .پیشگو ،تنهایی را معنای دقیق و باریک زیستن می دانست. یعنی هر اندازه تنهایی را لمس کنیم ، زندگی را لمس کرده ایم.
آری ،زندگی تنهایی است و تنهایی زندگی
این گفتار پیشگو را ، ساحلی در دوردست نقل می کرد که رو به غروب گشوده شده بود . آن ساحل ، گویا معنی تنهایی و زندگی را به اندازه پیشگو می دانست و شاید هم پیشگو به اندازه او . به هر صورت ، این گفتار پیشگو از زبان غروب ساحل نقل شده و به ما رسیده است .
در اینجا چنین می افزاییم که : غروب ساحل ، نه تنها از تنهایی سخن می گوید، بلکه اگر سینه این ساحل گشوده شود ، چع بسا به اسراری اشاره کند که تنها با ساحت وسیع و گسترده سرّ سویدای انسان تناسب دارد .
وقتی از سرّ سکوت سخن می گوییم ، در ژرف ترین حوزه هستی انسان گام می گذاریم و در آنجا نیز ساحل دور دستی را می بینیم که رو به غروب گشوده شده است . کسی که با اسرار سکوت آشنایی دارد ، به همان انداز که نسبت به گفتگوی به جا و به موقع رغبت نشان می دهد ، از جدال با مدّعی نیز پرهیز می کندو در اینجاست که فلسفه انسان را در بعثت او می جوید و خود خلقت را نیز نوعی فلسفه به شمار می آورد. کسی که خود خلقت را فلسفه می شناسد، در جستجوی شنونده ای است که نادانسته های خود را با او در میان گذارد ، اما برای شنیدن نادانسته ها چه شخصی می تواند شایسته تر از خود او بوده باشد؟
کسی که می تواند به نادانسته های خویش گوش فرا دهد ، با «تعقّل مستی » نیز آشنا می شودو در «مستی تعقّل » است که عشق آشکار می گردد. عشق بدون معرفت و محبت خالی از هر گونه خرد ، یک کشش کور است و اگر در حوزه هستی انسان تحقق داشته باشد ، زیر نام« غریزه »خود را آشکار می سازد.
وحدت ویگانگی ، از خصلت های بارز و آشکار عشق است . چنانکه عقل نیز به عالم مرسلات روی دارد و عالم مرسلات اساس وحدت و بنیاد یگانگی جهان شناخته می شود.بنابراین جنگ میان «عقل » و «عشق» در واقع وجود ندارد و کسانی که به این جنگ موهوم باور دارند و یکی از عقل یا عشق را بدون دیگری می خواخند ، راه به جایی نمی برند.
دانایان ، کلمه «واو» را علامت وحدت و یگانگی در عالم عشق دانسته ، کلمه «یاء » را نشان تفرقه و جدایی به شمار می آوردند. همواره باید از « لیلی و مجنون » سخن به میان آورد . ولی طرح مسأله « لیلی یا مجنون » به هیچ وجه یک سخن پسندیده به شمار نمی آید .
این وبلاگ با هدف معرفی حکمت دینانی و اثار صوتی تصویری و مکتوب ایشان تاسیس گردیده است.