عقل فراتر می نشیند و راهگشایی می کند
جنابعالی مکمن غیب را در وجود هر انسانی ، عالم عقل گرفتید و عقل را سلطانی دانستید که سلطه بر تمامیّت وجود انسان دارد . امّا بعضی سوالات اینجا مطرح می شود :
بعضی از کلمات عرفاء است که راههای رسیدن به خدا و طرق الی الله ، به تعداد انفاس خلایق است و مخصوصا امروزه که عصر عقلانیّت است ، گفته می شود که انسان نیازی به عقل ندارد سوال بنده این است که آیا عقل رهپوی طریق است یا راهنما؟
خوب یکی از سنگین ترین مسائلی که باید طرح شود همین است .بله من از عقل صحبت کردم وحتّی عقلانیّت انسان را جنبه غیبی انسان دانستم . ولی یک قدری باید اینجا توضیح بدهم که همه مشکلات در طول تاریخ و الان در دنیای امروز ، به همین مساله بر می گردد ،که ما وقتی واژه عقل را بکار می بریم و از عقل صحبت می کنیم ؛ به علّت ژرفای سهمناکی که این واژه عقل دارد ، اشخاص برحسب گمان خودشان یک تفسیری دارند . تا من می گویم عقل ، مثلا کسی که خیلی سیاست مدار است ،عقل هنری کسینجری در نظرش می آید .کسی که اهل اقتصاد است فوری یک آدم ثروتمند جهانی که حالا خیلی پولدار است آن در ذهنش می آید. کسی که اهل تکنیک و صنعت است ،یک تکنیسین بزرگ در نظرش می آید .کسی که اهل منطق است ، یک منطق دان بزرگ در نظرش می آید و همه اینها به یک معنی حق دارند و همه اینها هم عقل است . توجه کنید نکته مهمی می خواهم عرض کنم ! بله عقل ، هم در منطق ظهور دارد هم در علم ظهور دارد ، هم در تکنیک ، که تکنیک بدون عقل نیست .حتی سیاست بدون عقل نیست و معنی ندارد . همه اینها باعقل است . اما اینها شئون عقل است و این عقل پایین است حتی . یعنی عقل دنیوی است . به اصطلاح همانی است که در غرب راسیونالیسم گفته می شود . اصلا کلمه راسیو یا همان ( راتیو ) یعنی عقلانیّت ، یعنی عقلی که تکه تکه میکند و تجزیه و ترکیب می کند . گاهی عقل تنظیم می کند و گاهی جمع می کند . عقل هر دو خصلت را داراست . جمع و تفریق ، تجزیه و ترکیب هر دو کار عقل است . عقل به همان اندازه که تفریق می کند ، جمع می کند به همین اندازه که جدا میکند ،وصل می کند این کار عقل است .
اما اشخاص به حسب موقعیتی که در آن قرار گرفته اند از عقل ،همان چیزی را می فهمند که خود در آنند .سیاست مدار ،از عقل ،عقل سیاسی می فهمد. اقتصاد دان وآدم اقتصادی از عقل ، عقل اقتصادی می فهمد. منطق دان منطق دان منطق ارسطویی می فهمد عالم تجربی ، تجربه آزمایشگاهی می فهمد و........
ومن انکار نمی کنم وهمه اینها از شئون عقل است . اگر عقل نباشد ، نه منطق هست نه تجربه هست نه اقتصاد و نه سیاست ، اما عقل از همه اینها بالاتر است .
این نکته نکته ای است که گفتنش یک مقداری سخت است اما من باید این نکته را بگویم و مشکل ما همین است که از عقل ، هر کسی یک برداشتی دارد ، عقل هم عقل اقتصادی است ، هم عقل سیاسی است ، هم عقل تجربی است و همه اینها مولود عقل است و عقل از همه اینها بالاتر است . عقل می تواند از سیاست هم بالاتر رود (عقل قدسی شود. یکی از صفات عقل ویکی از حالات عقل ، قدسی بودن عقل است ) عقل همه اینها را می آفریند ولی خود نباید گرفتار اینها بشود .
حالا اجازه دهیدمثلا ریاضیات عقلانی است ، چه کسی میتواند بگوید که ریاضیات عقلانی نیست ، معلوم است که عقلانی است . فرمول های ریاضی که بسیار مهم است و علوم ریاضیات به آن وابسته است . ما امروز اگر ریاضیات را از علوم بگیریم ، علوم در تمام شئونی که دارند فرو می ریزند . مخصوصا اینکه نقش ریاضیات خیلی مهم است و عقلانی است . اما آیا نسبت ریاضیات با عقل تساوی است؟ بله ریاضیات عقلانی است اما آیا هر عقلی در چارچوب ریاضیات محصور است ؟ آیا ریاضیات خالق عقل است یا عقل خالق ریاضیات است ؟ واجازه بدهید تا منطق ارسطویی پیش برویم. یقینا منطق ارسطویی یک منطق عقلانی بوده که هنوزم کاربرد دارد .به خصوص که امروز با ریاضیات هم توأم شده ،که امروزه از منطق ریاضی بحث می شود (حالا حود این هم جای بحث دارد که آیا منطق ریاضی شده یا ریاضی منطقی شده ) خود ریاضیدانان اعتراف دارند که ریاضیات منطقی شده ، پس اوج عقلانیّت را هر منطقی دارد ، که حتی امروز ریاضیات منطقی شده است . حالا همان منطق ریاضی یا منطق سوری ارسطویی ، مسلما عقلانی است اما آیا منطق خالق عقل است یا عقل خالق منطق ؟
دقیقا این عقل است که منطق را تنظیم کرده و فرمول داده و راهگشایی کرده .بنابراین عقل ، همه اینها را می سازد .سیاست را می سازد ، اقتصاد ، علم ، صنعت ،تکنیک و... همه اینها را راهنمایی میکند ،سامان می دهد و نظم می بخشد اما اسیر هیچ یک از اینها نیست .عقل انسانی ،اسیر سیاست نباید باشد ضمن اینکه باید آن را هدایت کند و.... پس عقل ضمن اینکه تمام امور جهان را در تمام شئون اداره می کند ، اما فراتر از همه اینها می نشیند .
چقدر فراتر ؟ از فراترش سوال نکنید که هر آنچه شما برسید ، به هر مقامی که برسید أعمّ از مادّی و معنوی ، عقل فراتر از آن می نشیند . حتی در مقامات معنوی نمی توانید به جایی برسید که بالاتر نیست . بالاتر را باز عقل ، راهگشاست اما آن دیگر عقل قدسی است . دیگر عقل اقتصادی نیست ، عقل تجربی نیست اگر هم تجربی باشد ، تجربه درونی است باز تجربه بیرونی که تجربه علمی است با تجربه درونی تفاوت دارد باز عقل است
این تعریفی که من دارم از عقل می دهم ، در واقع یک نوع توصیف است وتعریف منطقی نیست . از این به بعد توجه داشته باشید که وقتی من عقل می گویم ، منظورم یک عقل سیاسی یا اقتصادی معین نیست ، ضمن اینکه به آنها هم احترام می گذارم . منظورم عقل هست که حدّ یقف ندارد . عقل انسان ، آگاهی انسان است . ببینید آگاهی نتیجه عقل است .کلمه آگاهی را بکار می برم ،حتی علم را هم بکار نمی برم ، چون تا علم بگویم منصرف می شود به علم تجربی ، می گویم آگاهی ، آگاهی مطلق
آگاهی انسان از آثار عقل است .لازم لا ینفکّ عقل است بدون عقل آگاهی نیست آگاهی آدمی که اثر لا ینفکّ و لازم لاینفکّ و بلکه خود عقل است حدّ یقف ندارد . شما نمی توانید بگویید من تا کجا آگاهم .شما آگاهی ات به چه مرحله ای می رسد که بالاتر از او آگاهی نیست . به هیچ مرحله ای از آگاهی (که آگاهی از شئون عقل است )نمیرسی مگر اینکه فوق او مرحله ای دیگر از آگاهی است
دوباره بالا بروی ، باز فوق او آگاهی است و همه اینها آثار عقل است وقتی که من از عقل صحبت می کنم به این عقل اشاره دارم نه به عقل اقتصادی ،نه به عقل سیاسی فلان سیاست مدار .این عقل مراتبش لا یتناهی است و اجازه بدهید آیه ای از آیات قرآن کریم را بخوانم {وفوق کلَّ ذی علمِ علیم} (سوره یوسف آیه 76) یعنب به هر مرحله ای از علم (علم را اینجا آگاهی می کنم ) علم ، منظور علم فیزیک نیست ،علم تجربی امروز نیست .البتّه اینها علم است اما منحصر است .علم در اینجا یعنی آگاهی ،یعنی دانستن هستی .
به هر مرتبه ای از علم و آگاهی شما برسی ،قرآن کریم می فرماید باز فوق آن مرتبه دیگری است . خود عقل هم همین را می گوید قرآن کریم هم همین را فرموده است . پس اینجا من تکلیف را یک بار برای همیشه روشن کنم که وقتی من از عقل ،صحبت می کنم ؛به این عقل اشاره دارم و عقل انسان چه در ظاهر خیلی می تواند پیش برود .البته ظاهر ، شاید لا یتناهی نباشد اما باطن انسان ،سوی باطن انسان ،وجهه باطنی انسان که متأسفانه کمتر اشخاص با آن سر وکار دارند ،جنبه لایتناهی دارد . شما در باطن سیرت به هر اندازه ممتدّ باشد ،به هر اندازه تعالی پیدا کند ،پایپانی که بعد از او مقامی نباشد متصوّر نیست .و در تعبیر دیگر اینکه حدّ یقف ندارد .یعنی به یک جایی برسی که دیگر بعد از او نباشد .این راه همچنان بی پایان است و همچنین انسان سالک ، وقتی که من می گویم سالک به هیچ خانقاهی اشاره ندارم ،به هیچ مسجد و معبدی اشاره ندارم .سالک کسی است که در راه خدا قدم بر می دارد و قدم برداشتن در راه خدا با فکر و ذکر است . بدون فکر و ذکر هم در راه خدا نمی شود گام برداشت . راه خدا راه فکر و ذکر است وذکر هم بدون فکر نیست و فکر هم بودن ذکر نیست . کسی که در راه خدا سلوک می کند (که با فکر وذکر سلوک می کند ) به هر طرفی که او برود ، راه خداست و اگر از سوی باطن برود باز پایان ناپذیر است ، این حدّ یقف ندارد
این مقام انسانی است ولی انسانی که به یک جایی برسد وبگوید تمام شد ، خوب تمام شده است . ظرفیت انسان تمامیّت ندارد اما با تأسف به این مقام معنوی خودش آگاه نیست .
این وبلاگ با هدف معرفی حکمت دینانی و اثار صوتی تصویری و مکتوب ایشان تاسیس گردیده است.