به طور کلّی انسان ، چیزی را که در خودش نباشد ،هر گز نمی فهمد .این یک قاعده است که: هر آنچه را که بفهمیم ، از سنخ آن هستیم و آن در ما ریشه دارد .چیزی که هیچ سنخیتی با ما ندارد و در ما ریشه ندارد نمی تواند مورد فهم ما قرار بگیرد و برای ما مفهوم باشد . پس ، هر آنچه فهم من و تو به آن برسد ، من و تو با آن چیز سنخیّتی  داریم.

سوال : این حرف بسیار عمیق و جامع است ولی اشکالی که به نظر می رسد ، مسئله عدم است . ما عدم را می فهمیم بی آنکه عدم باشیم و معدوم .

این هم به علت سنخیّت است . ما عدم را می فهمیم .عدم ، عدم است ما هم معدوم نیستیم ولی عدم را می فهمیم . چون سنخیّتی هم با عدم داریم . ما فقط با هستی سنخیّت نداریم ، عدم نیز با ما هم سنخ است . ما هم با هستی وهم با عدم سنخیّت داریم .

وقتی هستی را می فهمیم ،  معنایش  این است که با هستی سنخیّت داریم .همچنین فنا را می فهمیم ، لا جرم با فنا هم سنخیّت داریم . به این ترتیب وقتی جاودانگی را می فهمیم ، مفهومش این است که با جاودانگی سنخیّت داریم .

مطالب مرتبط:

 معیت قیومی خداوند با موجودات عالم

بدیهی ترین مفهوم و تعریف ناپذیر ترین مفهوم